داستان کوه

داستان کوه، داستان پر فراز و نشیب زندگی است.

حکایت مش عبدی

بخش هایی از این داستان واقعی است.

مرحوم پدرم فقط یک بار داستان مش عبدی را تعریف کرد. مردم روستا مش عبدی را با رفتارهای عجیبش می شناختند. گاهی وقت ها به سرش می زد و می گفت دیشب خواب دیده که نظر کرده است و باید روستا را از شر شیاطین خلاص کند. چند روزی به یکی دو نفر بند می کرد و می گفت آنها همان ابلیس ها هستند. اما بعد از مدتی خوب می شد و دوباره به سر  کار و زندگی خودش می رفت. برای همین مردم معمولا او را تحمل می کردند. لااقل تا وقتی که به خود آنها کاری نداشت.

 

پدرم 10-12 سالش بود که در روستایشان سیل آمد و تکه زمین کوچک مش عبدی را از بین برد. روستای دور افتاده آنها تقریبا در حاشیه کویر قرار گرفته بود و با کوه هایی که گه گاه از آنها سیل جاری می شد فاصله زیادی داشت. معمولا سیلاب های بهاری قبل از آنکه به روستای آنها برسد در زمینهای خشک کویر به زمین فرو می رفت. اما سیل آن سال آن قدر پر آب بود که به حاشیه روستای آنها هم رسیده بود. تکه زمین مش عبدی هم درست در مسیر آن قرار گرفته بود. حال مزرعه کوچک او تبدیل شده بود به یک شیار عمیق پر از سنگلاخ. محصول آن سالش به کلی از بین رفته بود و خدا می دانست چقدر طول می کشید تا آن زمین دوباره قابل کشت شود. خلاصه همه برای مش عبدی احساس دلسوزی می کردند. و البته در خفا هم خوشحال بودند که زمین خودشان را آب نبرده است.

 

فردای روزی که سیل آمد مردم با صدای فحش و بد و بیراه مش عبدی بیدار شدند. صدای فریادهای او در همه روستا شنیده می شد. مردها را به اسم صدا می زد و به خانواده آنها چنان فحش های رکیکی می داد که پدرم تا آن موقع نشنیده بود. مردم سعی می کردند آرامش کنند. اما او تا غروب یک سره فحش می داد و آرام نمی شد. فکر کردند بالاخره خودش خسته می شود. همین طور هم شد و آن شب دیگر خبری از مش عبدی نبود.

 

اما صبح روز بعد دوباره شروع کرد. بالاخره روستاییان طاقتشان تمام شد. به سرش ریختند و او را به باد کتک گرفتند. اما هر چه او را می زدند ساکت نمی شد. مش عبدی تا شب کتک خورد و فحش داد. فردا دوباره همان آش بود و همان کاسه. و روزها به هفته ها کشید. به قول امروزی ها کتک خور مش عبدی بد جوری ملس بود. روستایی ها کاری به جز کتک زدن مش عبدی بلد نبودند اما بالاخره آنها هم کار و زندگی داشتند. مش عبدی هم که خم به ابرو نمی آورد. خلاصه کم کم دیگر به مش عبدی کاری نداشتند. اسمش را گذاشتند عبدی چله. فقط زیر لب غر و لند می کردند و فحش می دادند.

 

دوست داشتند فکر کنند خل و چل شده است اما گاهی وقتها کارهایی می کرد که همه را انگشت به دهان می گذاشت. مثلا بعد از مدتی روش خود را عوض کرده و به جای آنکه به همه به طور مساوی فحش بدهد به یک عده خاص گیر می داد. با توجه به اینکه از اختلافات و دشمنی های روستا هم با خبر بود می دانست چه کسی با چه کسی مرافعه دارد و شروع می کرد به فقط یک طرف این مرافعه فحش دادن.

 

ظاهرا آدم ها از اینکه بدبختی گریبان همه را بگیرد کمتر ناراحت می شوند تا وقتی بدبختی فقط نصیب آنها شود. خدا نکند که آنها بدبخت باشند و دشمن شان خوشبخت. در روستای آنها هم همین وضعیت بر قرار بود. آن کس که فحش می شنید جوابش را می داد یا حتی او را به باد کتک می گرفت. و در عوض دشمنش زیر لب می خندید و از این آبروبری دلش خنک می شد.

 

اما در مجموع روستایی های بیچاره حسابی درمانده شده بودند. تنها کاری که بلد بودند فحش دادن یا کتک زدن مش عبدی بود که هیچ کدام تاثیری نداشت. بعضی ها گفتند یک تکه زمین به او بدهیم برود سر کار و زندگی بلکه ساکت شود. اما حتی نمی شد با او دو کلمه حرف حساب زد. شروع می کرد به داد و فریاد و فحش و ناسزا گویی. روستای دورافتاده شان پاسگاه ژاندارمری هم نداشت که حداقل بتوانند به آنجا شکایت مش عبدی را ببرند.

 بهار به تابستان تبدیل شد و مش عبدی کاری نداشت جز اینکه از صبح تا شب در روستا فحش و ناسزا بگوید. یکی از زمیندارهای بزرگ که کوره سوادی داشت و به چندین شهر و حتی تهران هم سفر کرده بود فکر بکری به ذهنش رسید تا بتواند شر مش عبدی را لااقل از سر خودش باز کند. فکر کرده بود شاید مش عبدی دارد نقش بازی می کند. اینکه گاهی به یک عده بیشتر فحش می داد به خصوص شک او را بر انگیخته بود. مباشرش را مامور کرد که در خفا هر شب لقمه غذایی به مش عبدی برساند و با او رفیق شود. کارگر افتاد. این زمیندار نه تنها از شر مش عبدی در امان ماند بلکه هر وقت با کسی اختلاف داشت این مش عبدی بود که چند روزی هر چه فحش ناموسی بلد بود نثار زن و بچه آن بدبخت می کرد.

 

بعد از مدتی روستایی ها متوجه این سیاست زمیندار شدند. بعضی ها دقیقا همان روش را پیش گرفتند. یعنی برای در امان ماندن از فحش های مش عبدی گاه و بیگاه لقمه نانی به او می رساندند. حال فقط آنهایی که این کار را کسر شان خود می دانستند فحش می شنیدند. غرور آنها اجازه نمی داد با عبدی "چله" بی چاک و دهن رفیق شوند یا حق زن و بچه خودشان را به مش عبدی بدهند.

 

مش عبدی تا آخر عمر همینطور زندگی کرد. از لقمه نانی که جلویش می انداختند ارتزاق می نمود و با بد و بیراه به اهالی روستا روز را به شب می رساند. تبدیل شده بود به یک مفت خوار بد دهن. وقتی از دنیا رفت بچه هایش از ترس اینکه مردم به قبر او بی احترامی نکنند جنازه اش را در یک روستای دیگر دفن کردند.

***

باید این کار را خیلی وقت پیش از این می کردم. یعنی نخواندن "کلاغها". در این 10-11 سال اخیر هر از چند گاهی با خودم عهد می کردم که دیگر این وبلاگ را نخوانم اما بعد از مدتی دوباره شروع می کردم. فکر می کنم در طول این مدت کلاغها بیشتر از 5000 پست داشته است که من احتمالا 500 تای آنها را خوانده ام و بقیه را به خواندن تیتر آنها بسنده کرده ام. از این 500 تا حداکثر 5 تای آنها مفید بوده است. در عوض بارها شده به خودم لعنت فرستاده ام که چرا وقت خود را هدر می دهم و اعصاب خودم را با خواندن این خزعبلات خراب می کنم. بعد از خواندن دو مطلب آخر ایشان در باره برودپیک تصمیم خود را گرفتم. دیگر خواندن این وبلاگ پوچ و مبتدل بس است. یک در هزار مطلب مفید ارزش این همه اعصاب خرد کردن ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:13  توسط رامین شجاعی  |