کوهنوردان راه آزادی - فصل دوم - 3
در حالیکه آندری از موفقیت در نوشاق سرمست بود و داشت فصلی از تاریخ کوهنوردی را به نام لهستان می نوشت، واندا با واقعه غم انگیز دیگری در خانه مواجه شد. جسد مثله شده پدرش را در باغچه خانه شان یافتند. قاتلین مستاجرهایش بودند که ظاهرا به خاطر مقداری پول نقد او را کشته بودند. واندا، ماریا و مایکل با حالی زار پلیس را همراهی کردند تا جسد تکه تکه شده پدرشان را شناسایی کنند. واندا به محل جنایت خیره شده بود و ناگهان از شدت خشم به کوپه های خاک لگد می زد. قسم خورد که انتقام این جنایت بی رحمانه را بگیرد و بعد با سرعت از باغچه خارج شد و در را محکم پشت سرش کوبید.
او که هنوز مرگ دلخراش برادر بزرگتر را به خاطر داشت، با این جنایت ددمنشانه، دچار ترس و نگرانی دائمی شد. غریبه ها او را می ترساندند و احساس می کرد اتفاق بدی ممکن است برایش رخ دهد. می دانست ترس هایش بیمارگونه و غیر منطقی اند به همین دلیل خود را در موقعیت هایی قرار می داد که کاملا تنها بوده و خود مسئول امنیت خود باشد، مثل رفتن به جنگل در شب. علی رغم تلاشی که به خرج می داد نمی توانست بر احساس ترس چیره شود. سرش را به داخل کیسه خوابش فرو می برد تا صدای رعب انگیز خش خش برگ ها را نشنود، صدایی که برای او شبیه نزدیک شدن یک هیولا بود.
علاوه بر پدر و برادر، بسیاری از همنوردان اولیه واندا نیز در کوهستان کشته شده بودند. با این حال او و دیگر کوهنوردان مقهور ترس از مرگ نشده و به حفظ جان خود توجه چندانی نمی کردند که شاید دلیل آن قرار گرفتن زودهنگام در معرض آن همه مرگ و میر بود. با افزایش تعداد کشته ها، آنها که زنده می ماندند تصور می کردند فنا ناپذیرند. با این حال واندا گاهی واقع گرایانه تر به موضوع می اندیشید و می دانست حتی اگر هرگز نتواند از اعتیاد به کوهنوردی رهایی یابد "این راه ممکن است به مرگ ختم شود". اما اکنون واندا فلسفه ای معتقد به ریسک پذیری را با آغوش باز می پذیرفت. هرچه سخت تر تلاش می کردند آدمهای بهتری می شدند. موفقیت های آنها در کوهستان روز به روز بیشتر می شد، همینطور تعداد کشته های آنها.
واندا سرمست از صعود موفق نوشاق، در سپتامبر 1973 به آلپ سفر کرد. وویتک و یورک هم آن سال در آلپ بودند و با اولین مسیر لهستان بر روی پتی درو در شامونی فرانسه همه را به حیرت واداشتند. واندا در سویس بود و چشم به دیواره معروف شمالی آیگر دوخته بود. او دو کوهنورد زن لهستانی را با خود به همراه داشت زیرا هر چه اعتماد به نفسش افزایش پیدا می کرد تمایل به صعود با زنان نیز در او بیشتر می شد. او دو دلیل برای آن داشت. اول اینکه با همنوردان مونث بیشتر فرصت رهبری و هدایت (چه از نظر فیزیکی و چه روانی) پیدا می کرد. "تا زمانی که بر ترس خودم فائق نیایم و خودم خطر نکنم احساس نمی کنم که مسیر متعلق به من است." واندا با بسیاری از زنان کوهنورد آشنا بود ولی بیشتر آنها با مردان صعود می کردند. اما او در صعودهایش با مردان فرصت رهبری و تصمیم گیری زیادی نمی یافت. امری که به غایت به دنبال آن بود. اما با زنان کوهنورد او می توانست رئیس باشد.
دلیل دوم او بیشتر به موضوع رقابت مربوط می شد. واندا از کودکی با شرکت در رقابت های ورزشی بزرگ شده بود و به نظر او اینکه با کوهنوردان مرد مقایسه شود غیر منصفانه بود: طبیعی است که همیشه ضعیف تر از آنها باشد. او ذاتا یک رقابت جو بود و می خواست در شرایط یکسانی به رقابت بپردازد. او می خواست یک گروه از زنان هیمالیا نورد قهار و مستقل تربیت کند تا بعد با آنها مقایسه شود.
واندا همراه با دانوتا واخ و استفانی اگیرزتوف توانستند دهلیز شمالی خطرناک آیگر را صعود کنند. بعد از آن در لهستان بسیار مشهور شدند. خبرنگاران به خصوص به این جمله واندا بسیار توجه نمودند: "تا زمانی که زندگی شما در معرض خطر قرار نگیرد نمی توانید طعم واقعی زندگی را بچشید." خبر صعودهای او در دنیای آزاد، کوهنوردان لهستانی دیگر را به وجد آورده و به آنها امید و انگیزه ای می داد تا خود نیز طعم آزادی را بچشند.
واندا بسیار از آن شرایط مشعوف بود اما وقتی فلاش دوربین ها خاموش شد و خبرنگاران به دنبال اخبار دیگر رفتند، واقعیت بار دیگر خود را نمایان ساخت. هیچ وقت پول یا وقت زیادی برای استراحت یا تمرین بین برنامه های بزرگ نداشتند. واندا مجبور بود فورا به سر کار برگردد.
از طرف دیگر مسئله ازدواجش مطرح بود. حالا دیگر کاملا معلوم شده بود که کوهنوردی با وجود آنکه در ابتدا باعث آشنایی آنها شده بود در بینشان فاصله انداخته است. چرا که واندا حالا تمرکز زیادی بر روی برنامه های بزرگ سالانه اش داشت. او بعدها اعتراف کرد که تصمیم او برای رفتن به برنامه پامیر، کوتاه زمانی بعد از ازدواج، سرنوشت ازدواج آنها را رقم زده بود. او و وویتک تنها بعد از سه سال از یکدیگر طلاق گرفتند.
بعضی ها عدم پایبندی او به محیط خانواده را دلیل این جدایی می دانستند اما روش او هیچ تفاوتی با کوهنوردان مردی که آنها نیز ماه ها از خانه دور بودند نداشت. به نظر می رسید نحوه مواجهه او با کوهنوردی – و با زندگی به طور عام – "مانند مردان بود". او مستقل بود و بلندپروازی های مشخص و روشنی داشت و به حمایت همسرش اتکا می کرد. به خاطر این روش مورد قضاوت بی رحمانه ای قرار می گرفت. شاید به دلیل نقشی که در خانه به عهده گرفته بود و به خصوص بعد از فوت برادر و پدرش اینکه مسئول دیگران باشد و بر آنها احاطه داشته باشد بخشی از وجودش شده بود.
***
اگرچه واندا در کوهنوردی به اعتقاد بعضی مثل برق و باد پیشرفت می کرد اما با شکست هایی هم مواجه می شد. حداقل بعضی آنها را شکست قلمداد می کردند. نمی توان اهمیت عضویت در برنامه های رسمی لهستان را منکر شد به همین دلیل وقتی آندری او را به برنامه صعود زمستانی لوتسه دعوت ننمود بسیار احساس سرخوردگی کرد. موفقیت های او در میان زنان لهستانی بی نظیر بودند: صعودهایی در زمستان و تابستان تاترا؛ آیگر؛ ترولریگن؛ و دو قله 7000 متری. بعدها شایعاتی به گوش او رسید که عدم دعوت از او نه به خاطر نداشتن تجربه بلکه به خاطر بلندپروازی و اراده بیش از حد او بوده است. بسیاری به این اعتقاد رسیده بودند که او به قدری به صعود به قله تمایل داشت که ممکن بود موفقیت بعضی از همنوردان مذکرش را به خطر اندازد. از یک زن دیگر برای شرکت در برنامه دعوت آمد، اگرچه در یک نقش فرعی.
تیم صعود زمستانی لوتسه موفق به صعود قله نشد. آندری بعدها از آن شکست به این شکل یاد کرد "بزرگترین سرخوردگی در زندگی ام چرا که ما بسیار به قله نزدیک بودیم [8250 متر]" اما علی رغم ناامیدی که در دل احساس می کرد از قدرت رسانه ها آگاه بود و توانست جنبه موفقیت آمیز آن برنامه را پررنگ کند؛ اولین بار بود که در زمستان به ارتفاع بالاتر از 8000 متر صعود می شد.
در اولیل سالهای 1970 اعضای باشگاه های کوهنوردی را عمدتا مردان تشکیل می دادند. لژک سیچی که آن زمان سری در سرها بر می آورد بعد از 30 سال در باره آن دوران می گوید: "راستش را بخواهید دیدن زن ها در کوهستان موضوع غریبی بود. مردان آن را تلاشی می دیدند تا زنان خود را در کارهایی شریک کنند که تا آن موقع تحت اختیار مردان بود، مثل سفر به قطب، فضا، صعود قله های صعود نشده...بنابراین شاید ما...تا حدودی...خودخواه بودیم؟" واندا از این اوضاع خوشش نمی آمد و تصمیم گرفت با دست خود آن را تغییر دهد.
سال 1975 به عنوان سال جهانی زن نامگذاری شد، به همین دلیل واندا تصمیم گرفت تیمی متشکل از کوهنوردان زن را برای صعود بلندترین قله صعود نشده در آن زمان، یعنی گاشربروم 3 در پاکستان سازمان دهد. بسیاری از کوهنوردان لهستانی به این اعتقاد رسیده بودند که واندا نه فقط برای صعود قله بلکه برای آنکه ثابت کند زنان هم می توانند یک برنامه بزرگ به قله های بلند را سرپرستی کنند آن برنامه را انتخاب کرده بود. با اعلام پشتیبانی و تایید همسر نخست وزیر پاکستان، نصرت بوتو، واندا تحت فشار زیادی قرار گرفته بود تا حتما در آن برنامه موفق شود.
این قله در رشته کوه های قراقروم واقع است و یکی از شش قله گاشربروم است. ارتفاع آنها همگی بیشتر از 7000 متر و دو تا از آنها از ارتفاع جادویی 8000 متر بلندترند. برنامه پیچیده ای شده بود چرا که واندا 10 نفر از کوهنوردان زبده زن را سرپرستی می کرد و کوهنورد سرشناس اهل ورشو، یعنی یانوژ اونیسکیویچ 7 نفر از مردان را برای قله گاشربروم 2 سرپرستی می نمود.
از همان ابتدا معلوم شد که این برنامه ریزی گیج کننده است. آلیسون، همسر یانوژ، فکر می کرد مردان برای این در آنجا هستند تا در صورت بروز هرگونه مشکلی بین محلی های مسلمان و تیم زنان بتوانند به آنها کمک کنند. یانوژ بعدها اعتراف کرد که ترس آنها از این موضوع کاملا بدون دلیل بوده است: "آنها به بانوان ما به عنوان زن نگاه نمی کردند، بلکه آنها را مردان سفیدپوستی می دیدند که جنسیت شان مونث است."
دو تن از زنانی که واندا دعوت کرده بود تا آن موقع برای خود به عنوان تیمی قدرتمند نامی دست و پا کرده بودند: آنا زروینسکا و کریستینا پالموسکا. آنها چند سال قبل با واندا در یک منطقه سنگنوردی آشنا شده بودند و تحت تاثیر تفکرات واندا در مورد پیشرفت زنان و لزوم کسب تجربیات مختلف قرار گرفته بودند. آنها برای آنکه حمایت مجمع کوهنوردی را به دست آورند نمی توانستند فقط به چند صعود مهم در تاترا اکتفا کنند. به صعودهای بین المللی نیاز داشتند.
مردان و زنان تصمیم گرفتند تقسیم کار کنند و تعدادی از کمپ هایشان را با هم به اشتراک گذارند. روش هوشمندانه ای بود و نتیجه هم داد، اگرچه نه از همان ابتدا. بعضی ها در تیم به توانایی واندا در سرپرستی شک داشتند و واندا هم در مورد اینکه چگونه تعدادی کوهنورد جسور، مصمم، و با انگیزه به روش مدیریتی او پاسخ دهند ناپخته به نظر می رسید؛ روش مدیریتی که گاه با کله شقی همراه بود. وقتی به آنها دستور داد تا برای صرفه جویی در هزینه های پرداخت دستمزد باربران دو برابر میزان معمول بار حمل کنند، آنها به سادگی او را نادیده گرفتند.
او از خود درست به اندازه دیگران توقع داشت. لژک که در آن زمان 23 ساله بود به یاد می آورد که یک روز سر صبحانه در چادر نشسته بودند که واندا ناگهان، احتمالا به دلیل ارتفاع زدگی، حالش به هم خورد. به بیرون چادر دوید و استفراغ کرد. بعد برگشت و سر و صورتش را تمیز کرد و گفت: "خیلی خوب، وقت صعوده." هیچ جایی برای گلایه وجود نداشت، و نه حتی یک روز استراحت. واندا آنهمه وقت و هزینه نکرده بود و آن هم برنامه ریزی و خون دل نخورده بود تا به تعطیلات بیاید. تمرکز او فقط به یک موضوع معطوف بود – قله. برای او هیچ اهمیتی نداشت چقدر وظیفه ای که به دوش داشتند نا خوشایند باشد. می بایست آن را انجام دهند. گاشربروم 3 تنها مشغله ذهنی او بود.
اما چنین نبود که همواره سرسخت باشد. یکی از همنوردانش به یاد می آورد چگونه بعد از یک روز سخت برف کوبی وقتی دوربینش از کار افتاده بود اشک از چشمانش جاری شده بود. یا مثلا وقتی دیرک چادرشان خوب جا نمی رفت به شدت از کوره در رفته بود. او مجموعه ای از تناقضات بود: قوی و ضعیف، جان سخت و احساساتی، سرد و گرم.
موفقیت های او در کوهستان به سادگی به دست نیامدند، بخصوص در زمینه روابط انسانی. وقتی کوهنوردان به انتخاب همنوردانشان مبادرت ورزیدند همه چیز شروع کرد به از هم پاشیده شدن. یک مشکل دیگر زمانی بروز کرد که مامور رابط پاکستانی، سعید، عاشق کریستینای ملیح و مو طلایی شد و او را متقاعد ساخت تا با او به قله صعود کند. آلیسون به خصوص از یکدندگی واندا بسیار سر خورده شده بود و شوهرش یانوژ به هیچ وجه با برنامه ریزی و روش واندا در کوهستان موافق نبود و به نظرش اشکالات اساسی در آنها وجود داشت. کریستینا از واندا دفاع می کرد و معتقد بود روش او بیشتر از آنکه ناشی از یکدندگی باشد در عملگرایی ریشه دارد و آن را با توجه به اوضاع می توانست تغییر دهد تا نهایتا بتوانند موفق شوند.
اختلافات آنها در یک فیلم مستند به نام نقطه جوش به تصویر کشیده شده است. در یکی از صحنه های پر تنش فیلم می بینیم که چطور واندا و یانوژ در مورد زمانبندی صعود به قله با یکدیگر بحث می کنند. یانوژ معتقد است آنها می بایست سه هفته زودتر برای صعود به قله اقدام می کردند. واندا از تصمیم خود دفاع می کند: "به نظر من که اعضا دچار خستگی مفرط نشده اند." و اضافه می کند که خودش کاملا در آمادگی قرار دارد. یانوژ پاسخ می دهد: "من در مورد تو صحبت نمی کنم. تو که به نظر نمی یاد چیزی بتونه از پا درت بیاره. فقط می خوام بگم برنامه ریزی این صعود خیلی پرخطره." بعد انتقاداتش را ادامه می دهد: "من سرپرست نیستم، چون متاسفانه تو سرپرستی، به همین دلیله که بعد از 7 هفته فقط 7 نفر [برای صعود] باقی مونده اند. برای اینکه سرپرست باشی باید مقدار معینی از هوش و صداقت داشته باشی. و تو هیچ کدوم رو نداری."
واندا جواب داد:"بحث کافیه." و سرش را پایین انداخت.
اواخر آن شب بیرون رفت تا به تنهایی قدم بزند. لازم بود ذهنش را پاک کند. کوهستان زیر نور مهتاب می درخشید و صدای شرشر رودی که آن نزدیکی روان بود اعصاب او را آرام می ساخت. یک ساعتی به کوهستان خیره شد و بعد برگشت به چادرش و چنین در دفترچه یادداشتش نوشت: "اینجا متعلق به من است. بیش از هر کسی دیگر. من به این کوه ها تعلق دارم...آن را نمی توان در قالب کلمات گنجاند. کلمات اهمیتی ندارند. سکوت بهتر از هر چیز دیگری است."
واندا احساس کرد باید قوی باشد و تنشی که به روشنی در تیم وجود داشت را نادیده گرفت. او به عمد تصمیم گرفت خود رای باشد؛ مهم نبود اگر کسی از آن خوشش نمی آمد. به نظر او تیم آنها نمای کوچکی از جامعه لهستان بود: آنها تشنه دموکراسی بودند ولی به عکس آن نیاز داشتند – رهبری مقتدرانه و همراه با تحکم.
اواخر برنامه اغلب اعضا تیم علیه او موضع گرفته بودند. بخشی از تفرقه ای که بین آنها ایجاد شده بود ناشی از وقایع روز قله بود. تا آخرین لحظه واندا بر این نکته پافشاری می کرد که او و آلیسون به عنوان اولین طناب برای صعود گاشربروم 3 تلاش خواهند نمود. قرار بر این بود که هالینا کروگر و آنا اوکوپینسکا یک روز بعد به عنوان تیم دوم تلاش خود را انجام دهند. هیچ صحبتی از افزودن مردان به تیم قله در میان نبود. اما از کمپ اصلی با دوربین به خوبی می توانستند ببینند که 4 نفر (که 2 نفرشان مرد بودند) عازم صعود قله هستند.
"سلام واندا. سلام واندا. تمام."
"اینجا همه چیز خوبه. ما داریم برای صعود قله تلاش می کنیم. تمام."
"صبر کن. فقط به ما بگو آیا هر چهار نفرتون دارین برای صعود قله تلاش می کنین؟"
"در این زمان تصمیم بر این مبنا قرار گرفته که هر چهار نفرمون به سمت قله بریم."
با اعلام این خبر فضای کمپ اصلی را تمسخر و انزجار فرا گرفت. آنا گفت: "ظاهرا این تصمیمش رو تا لحظه آخر رو نکرد. اگر همون اول می گفت که اونها با دو تا از آقایون [یانوژ اونیسکیویچ و کریستف زدوویتسکی] می خوان قله رو صعود کنند صدای کسی در نمیومد ...واندا ما رو فریب داده." بعد از این موضوع آنا و هالینا تصمیم گرفتند به جای صعود گاشربروم 3 قله گاشربروم 2 را صعود کنند تا اولین طناب کاملا زنانه ای شوند که یک قله بالاتر از 8000 متر را صعود می کند. در نهایت همه چیز به خیر گذشت اما تلخی آن در کامشان باقی ماند.
مردان قبلا گاشربروم 2 را صعود کرده بودند، و این موضوع باعث شد تا آلیسون چنین در مورد آن اظهار نظر کند که برنامه تیمی از زنان به قله گاشربروم 3 که آنقدر در باره آن تبلیغ شده بود موفق شد سه تن از آقایان را به قله گاشربروم 2 برساند! اما واندا به این جداسازی مردان از زنان که رنگ سیاست ورزی به خود گرفته بود اعتنایی نکرد و موفقیتی که ناشی از تلاش همگی آنها بود را مورد توجه قرار داد. به خصوص رشد شخصی اش برایش باارزش بود: "تجربه ای که در چنین برنامه ای و در یک بازه زمانی کوتاه کسب می کنید از تجربه چندین سال زندگی عادی پر بار تر است...برنامه گاشربروم مرا از نظر فیزیکی و روانی آبدیده تر کرد، و مرا برای برنامه های آینده آماده ساخت."
بی عاطفگی و تغییر اولویت هایی که واندا در گاشربروم 3 از خود نشان داد برای همیشه برچسبی شد بر پیشانی او که هرگز او را رها نکرد. علی رغم انتقاداتی که به او می شد که خودخواه است و توجهی به دیگران ندارد، اما به سختی می شود تصور کرد که اگر فردی مطیع و کم حرف می بود می توانست پایش را به هیمالیا بگذارد. او قطعا مدیری الهام بخش مثل آندری نبود، اما ذاتا روحیه جنگنده ای داشت. به نظر می رسید فضای نزاع به او انرژی می داد. نقطه ضعف روش مدیریتی او این بود که نمی توانست افراد را وادارد تا با یکدیگر همکاری کنند. شاید بخشی از این موضوع ناشی از آن باشد که او بر خلاف آندری از پایین مدیریت نمی کرد. اگرچه آندری کوهنورد خوبی بود – و به ارتفاعات بالا هم صعود کرده بود – اما جایگاهش را در کمپ اصلی می یافت. اما واندا اینگونه نبود. واندا هم مدیریت می کرد و هم صعود. و گاه بلندپروازی های شخصی را بر موفقیت های تیم مقدم می شمرد. اگرچه نمی توان گفت که مدیر بی نقصی بود اما بدون شک او اعتماد به نفس را در بین زنان تیمش افزایش می داد. او به آنها شجاعت این را می بخشید که آینده شان را خودشان بسازند. آنها می توانستند صعود کنند. می توانستند سرپرستی کنند. هر کاری که اراده می کردند را می توانستند انجام دهند. و می توانستند آن را با – یا بدون – مردان انجام دهند.
واندا خود را نه تنها سرپرست بلکه صعود کننده قله قلمداد می کرد. او بعدها اعتراف کرد که اگر قرار بود یک بار دیگر آن تیم را هدایت کند موفقیت تیم را بر بلندپروازی های شخصی مقدم می شمرد. اما او به طور غریزی می دانست که او یک آینده نگر است نه یک مدیر.
***
واندا بعد از بازگشت اصرار داشت که گاشربروم 3 بدون کمک مردان یا باربران و توسط زنان به صورت "مستقل" صعود شده است. این ادعا اعتبار او را به شدت زیر سوال برد. بسیاری یادآور شدند که تعداد زیادی از مردان در منطقه حاضر بودند و برای تجهیز کمپ ها و آماده سازی مسیر کمک می کردند. حتی این شایعه وجود داشت که مردان تیم قله صبر کرده بودند تا "زنان" ابتدا قله را صعود کنند. اغراق او در مورد صعود زنان شاید واکنشی بود به دعوت نشدنش به برنامه زمستانی لوتسه و انتخاب آنا اوکوپینسکا.
برنامه گاشربروم باعث شد رابطه او با آلیسون و یانوژ تا مدتها شکراب شود. اما زمان مرهمی بر زخم هاست. وقتی یانوژ به خاطر فعالیت هایش در جنبش همبستگی در سال 1981 به زندان افتاد واندا به تحسین شیوه مدیریت او در گاشربروم 2 پرداخت: "کم حرف، فکور، دموکرات...کسی که به دنبال راه حل برای همه بود نه فقط یک نفر". متاسفانه فرصت زیادی نیافت تا از دل آلیسون در آورد زیرا او 3 سال بعد در آناپورنا کشته شد.
در سفر بازگشت و در راولپندی با دکتر کارل هرلیخ کوفر آلمانی که به روش اقتدارگرایانه در مدیریت معروف بود برخورد کرد. او در حال برنامه ریزی برای صعودی آلمانی-اتریشی-لهستانی برای صعود به نانگاپاربات در سال 1976 بود. اسم و رسم واندا توجه کارل را به خود جلب کرده بود و به همین دلیل از او برای شرکت در تیم دعوت نمود.
برنامه نانگاپاربات به جایی نرسید. کوتاه زمانی بعد از شروع برنامه بر روی جبهه عظیم روپال یکی از کوهنوردان اتریشی به نام سباستین آرنولد سقوط کرد و کشته شد. کارل به تیم دستور داد جسد او را به پایین منتقل کنند و بعد برنامه را خاتمه یافته اعلام کرد. به نظر واندا این برخورد مناسبی با کشته شدن یکی از کوهنوردان نبود چرا که به نظر او هیچ کوهنوردی حاضر نیست کشته شدنش باعث شود دیگران بخت صعود به قله را از دست بدهند. او تنها کسی نبود که چنین احساسی داشت، اما واکنش او به نوعی بی رحمانه تلقی شد و آوازه او به عنوان زنی "سخت" باز هم افزایش یافت.
برچسبها: کوهنوردان راه آزادی, برنادت مک دونالد, ترجمه