داستان کوه

داستان کوه، داستان پر فراز و نشیب زندگی است.

در ستایش شکوه یک زندگی

کیومرث بابازاده در بهمن ماه ۱۴۰۴ و در سن ۸۲ سالگی درگذشت. باور اینکه دیگر صدایش را نمی‌شنوم هنوز برایم دشوار است. اگر چه بی اندازه اندوهناکم اما به جای عزاداری، می‌خواهم به ستایش زندگی پربار و درخشان او بپردازم.

همین چند ماه پیش در پی یک حادثه کوچک به بیمارستان رفته بود. پاسخش به احوالپرسی‌ام با این جمله تمام شد:

«تا سر دارم سر می‌شکنم».

این جمله خلاصه‌ هدف و معنی زندگی او بود؛ تلاشی بی‌وقفه برای ارتقای کوهنوردی ایران غالبا بر خلاف جریانات حاکم بر کوهنوردی کشور.

کیومرث بابازاده در بیش از ۶۵ سال، یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های کوهنوردی ایران بود. کوهنوردی خود را در گروه «ابرمرد» در دهه ۴۰ آغاز کرد، سپس به همراه چندی دیگر از جوانان آن گروه، پایه‌گذار گروه و بعدها باشگاه «آرش» شد. او کوهنوردی قوی و فنی بود، همراه با کارنامه‌ای پر افتخار مملو از مجموعه‌ای از بهترین صعودهای دهه‌های ۴۰ و ۵۰. پس از این دوره، اما نقش خود را در کوهنوردی به پشتیبانی فکری و عملی کوهنوردان تغییر داد.

او بسیار خوش‌مشرب بود و شخصیتی گیرا و پرجذبه داشت؛ با آن صدای بم و چهره‌ای که همیشه من را به یاد احمد شاملو می‌انداخت به راحتی مخاطب را مجذوب خود می‌کرد. اما آنچه که احترام عمیق دیگران را برمی‌انگیخت، آن بود که در عین عمل‌گرایی، بر اصولی که به آن‌ها اعتقاد داشت پافشاری می‌کرد. کرنش به قدرت در مرامش جایی نداشت. انزجار خود از بوروکرات‌منش‌های پرچانه را بدون هیچ ملاحظه ای نشان می‌داد. در نقطه مقابل، بی‌اندازه مشوق کسانی بود که به جای پرحرفی، کوله‌ ای به پشت می‌انداختند و قله‌ها و دیواره‌ها را در می‌نوردیدند. از صعودهای نو در دهه ۶۰ تا صعودهای انفرادی هیمالیانوردان در سال‌های اخیر، همگی می‌توانستند به پشتیبانی او اتکا کنند.

خدا می‌داند در چه تعداد عملیات جستجو و امداد شرکت داشت. در دوره‌ای، او اولین کسی بود که کوهنوردان برای کمک با او تماس می‌گرفتند. صلابت شخصیت او مانند لنگری در دریای خروشان و آن لحظات پر التهاب حول حادثه بود.

به پشتوانه همین سابقه و مقبولیت، در سال ۱۳۸۲ از طرف مقامات دولتی از او خواسته شده بود گزارشی در مورد حادثه منجر به فوت مرحوم محمد اوراز در گاشربروم ۱ تهیه کند. از من و چند نفر دیگر برای همفکری دعوت کرده بود. به نیکی به خاطر دارم یکی از همین افراد به صراحت می‌گفت باید با استفاده از این حادثه، رئیس فدراسیون وقت، «صادق آقاجانی را کله کنیم». با وجود همه اختلافاتی که با فدراسیون کوهنوردی داشت، حاضر نشد به این نامرادی تن دهد و مرگ یک کوهنورد را دستمایه جاه‌طلبی‌های سیاسی سازد؛ اصولی که به آن‌ها اعتقاد داشت را حاضر نبود این چنین پایمال کند.

بعد از ۶۵ سال حضور پررنگ و تأثیرگذار در جامعه کوهنوردی، زندگی او را فقط می‌توان با شکوه خواند.


از اینکه می توانم او را دوست و راهنمای خود بنامم به خود افتخار می کنم. یادش گرامی!

(ویرایش شده در تاریخ ۳ اسفند ۱۴۰۴)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 2:23  توسط رامین شجاعی  |